این یک گلایه نیست که از آغوش مادرت تنها عطرش برایت به یادگار مانده باشد و از صدای نوازش گرِ پدرت تنها " چطوری دخترِ بابا " هایش ...
این یک گلایه نیست که دیگر دستت به شکوفه های بهار نارنج نرسد و دستبندِ دستانت نشوند و دورش نپیچند شکوفه ها...
این یک گلایه نیست که خانه ی مادربزرگ ، سوت و کور شده باشد ... دیگر صدای قل قل سماورش نباشد و انتظار حبه قند های کوچک برای دیدار با چای دارچینی اش هیچ وقت به سر نرسد ..
این یک گلایه نیست که پر شده باشی از هزار هزار غصه ی بی دلیل ..
که دل خوش کرده باشی به یک پنجره و بدانی که گنجشک ها روزها برای دلخوشی ات می آیند و کمی سر و صدا می کنند ...
که دلت بخواهد پناه ببرد اما راه گم کند ...
گلایه نیست که تو نیستی ... نیستی و چشمانم بخیل شده اند ... و دلم نمی گیرد حتی ...
این ها گلایه نیستند....
فقط از آن وقت هایی ست که قلب آدم ، دلش پر می شود ... از آن وقتی هایی ست که در و دیوار خانه را نمی توان تاب آورد ، از آن وقت هایی ست که ...
می دانید ؛ بعضی حرف ها زیاد گفتنی نیستند ...
این هم یک گلایه نیست ./